تبليغاتX
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
ذهن من امشب

تنها غرق در تنفس صدای توست

من خواب دیده ام...

و تو این بار

در زیر کهنه درخت سنجدمان

کنار من بودی

و من تسلیم در برابر نگاهت....

در توهم رویاهام...!!!!

این بار تو برایم بگو....

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 19:44 توسط آزاده |


در یکی از همان شبها بود

من در ژرف وجود تو که بی کران بودو بی رنگ

در حالیکه همه ی رنگ ها را در خود جای داده بود

در حال جستجو بودم

ای بی نهایت مبهم وجود لایزال تو

                                          و من در دامان تو آن شب عشق را یافتم.

و عشق خانمانسوز بود

                               می سوزاند

و تا آنجا که دل عاشق اجازه می داد

پیش می رفت

تا دیگر از عاشق هیچ باقی نمی گذاشت...

جز عشق به معشوق

و ذره ذره ی وجود عاشق

می شد عشق به معبود.......

 

 

آزاده

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 12:30 توسط آزاده |


View Full Size Image

نه آسمان بی تفاوت عصر

نه کوچه های کوتاه صبح

نه عکس ها و روزنامه ها

نه ماه

و نه حتی عشق

که اندوه و استخوانم را یکی کرد

و شکاف های ابریشمین قلبم را

غرقه در سوزن و زنبق

هیچ کدام مرا به خاطر نخواهد آورد

 

باد...

تنها باد که بر شانه های روانش مرا برده.

 

 

مینا میر صادقی.خواهش می کنم تقویم را بر گردان

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 23:23 توسط آزاده |


آه چگونه بگویم...؟

                         سپیداران دنیای کوچک من تو را جستجو می کند

 و این پایان انتظار است.

                                آن روز گفتیم.......یادت هست؟

   برگریزان     پیچک    سپیدار

و قدم برداشتیم

 

پاییز بود و ما در پشت پنجره های بسته نشستیم

و گوش دادیم.....

                        قاصدک ها را فوت کردیم

      و در تاریکی شهرمان

      دیدار را منتظر شدیم.

                                  تا بمانیم

         و کنون بهار آمده......

صدای پای تو می آید

        و این تویی

       یادگار شهر من

                            که دوست می دارمت......

 

 

 

آزاده

تقدیم به علی

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 19:11 توسط آزاده |


و قسم می خورم که بمانم

با خط

      م

         ی 

             خ

                ی

بوسه هات

بر دو چال قدیمی گونه هام.......

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 11:22 توسط آزاده |


من از برگریز سرد

                        ستاره ها گذشته ام

تا در خط عصیانی پیکرت شعله ی گمشده ای

                                                              بربایم

 

 

سهراب

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 20:0 توسط آزاده |


به انتظارم

خاموشم ماننده به جامی

در آرزو که بیایی و به نوا در آری ام

بشتاب

           بیا

                   ز خواب بر خیزانم.......

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 21:27 توسط آزاده |


گوش کن

عشق این نیست که می پنداری

عشق حرفیست که در هر سخنی می گنجد

عشق آبیست که از هر گذری می آید

عشق نوریست که از...

می فهمی؟

عشق تویی

حرف تویی

تیرگی دید دل مست تویی

هست تویی.

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 21:22 توسط آزاده |


آیا آن کلام حقیقت داشت؟

تنها گفتی که عاشقی.......

و من .... من هم عاشقم.

باور ندارم.....

نمی دانم.....

صدای مرا می شنوی؟

لطفا" مرا بیدار کن...بیدار

شاید دیگر تنها نباشم.....

 

 

آزاده

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 19:59 توسط آزاده |


همه ی هستی من آیه ی تاریکیست

 که تو را در خود تکرار کنان

به سحرگاه رستن ها و شکفتن های ابدی خواهد برد.

من در این ایه تو را آه کشیدم   آه

من در این آیه تو را به درخت و آب و آتش پیوند زدم. 

در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست

دل من که به اندازه یک عشق است

به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد.

به زوال زیبای گلها در گلدان

به نهالی که تو در باغچه ی خانه مان کاشته ای....

و به آواز قناری ها

که به اندازه یک پنجره می خوانند......

 

 

فروغ فرخ زاد

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:47 توسط آزاده |


و سوسوی دو چشم برای یافتن تبسمی

 

 

آزی

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:35 توسط آزاده |


زندگی سرشار است

سرشار از راه هایی که تو در امتدادشان هستی

نه غمگین مثل چشمانت....

نه سرد مثل دستانت.........

نه تاریک مثل دلت.............

و نه حتی خیس مثل گونه هایت......

زندگی سرشار است

سرشار از صداهایی که تو را می خوانند...

حتی صدای جیر جیرک ها.

اما....

افسوس..

امروز انگار جیرجیرک ها هم دلتنگند.

به زندگی بنگر

شاید رنگش را پیدا کردی....

پنجره ات را باز کن

 

آزاده

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:20 توسط آزاده |


بیش از اینها آه آری

بیش از اینها می توان خاموش ماند

 

می توان ساعات طولانی

با نگاهی چون نگاه مردگان  ثابت

خیره شد در دود یک سیگار

خیره شد در شکل یک فنجان

در گلی بی رنگ بر قالی

در خطی موهوم بر دیوار

می توان با پنجه های خشک

پرده را یک سو کشید و دید

 

در میان کوچه باران تند می بارد

کودکی با بادبادکهای رنگینش

ایستاده زیر یک طاقی

گاری فرسوده ای میدان خالی را

با شتابی پر هیاهو ترک می گوید

 

می توان بر جای باقی ماند

در کنار پرده  اما کور  اما کر

 

می توان فریاد زد

با صدایی سخت کاذب  سخت بیگانه

((دوست می دارم))

 

می توان با زیرکی تحقیر کرد

هر معمای شگفتی را

می توان تنها به حل جدولی پرداخت

می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت

پاسخی بیهوده  آری پنج یا شش حرف

 

می توان یک عمر زانو زد

با سری افکنده   در پای ضریحی سرد

 

می توان در گور مجهولی خدا را دید

می توان با سکه ای نا چیز ایمان یافت

می توان در حجره های مسجدی پوسید

چون زیارتنامه خوانی پیر

 

می توان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب

حاصلی پیوسته یکسان داشت

 

می توان چشم تو را در پیله قهرش

دکمه ی بی رنگ کفش کهنه ای پنداشت

می توان چون آب در گودال خود خوشکید

می توان زیبایی یک لحظه را با شرم

مثل یک عکس سیاه مضحک فوری

در ته صندوق مخفی کرد

می توان در قاب خالی مانده یک روز

نقش یک محکوم  یا مغلوب  یا مصلوب را آویخت

می توان با صورتک ها لختی دیوار را پوشاند

می توان با نقش هایی پوچ تر آمیخت

 

می توان همچون عروسکهای کوکی بود

با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید

می توان در جعبه ماهوت

با تنی انباشته از کاه

سالها در لابلای تور و پولک خفت

می توان با هر فشار هرزه ی دستی

بی سبب فریاد کرد و گفت

((آه  من بسیار خوشبختم))

 

 

فروغ فرخ زاد

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 21:16 توسط آزاده |


می خواهم نگاه پنجره

رنگ آخرین نگاهم باشد....

و شکوفه های بی بهار دریابند

که این بار من مسافرم......

هنوز باورم نمی شود که رفته ام!!!

و لحظه های انتظار.....

و لحظه های انتظار.....

من و خزان و آن شکوفه های بی بهار....

من و کویر و حسرت ستاره ها.....

من و من و دیار جاودانه ها........

 

آزاده

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 21:23 توسط آزاده |


احساس ها مرده اند و انگار دیگر چیزی نیست که بتوان از آن سخن گفت!!

مدتهاست که دیگر خاموشم و نگاه منتظرم دیگر چیزی را دنبال نمی کند.

می خواهم بگویم

اما دیگر امیدی نیست که از ان سخن گویم.

این بار واقعا" تنهایم.......

فارغ از مرز تهی و پوچ....

چیزی آن طرف تر!!

انجا که می توان به نبودن ها فکر کرد....

آری نبودن ها

آنجا که دیگر نفس بی معناست....!

آنجا که عاشقی به پایان خویش می رسد و تو در کنار معبودت

دستان سردت را به هم می فشاری و درک می کنی که دیگر مرده ای.

 

آزاده

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 22:9 توسط آزاده |


عاشقم  عاشق به رویت  گر نمی دانی  بدان.

سوختم در آرزویت  گر نمی دانی  بدان.

با همه زنجیر و بند و حیله و مکر رقیب

خواهم آمد من به کویت  گر نمی دانی بدان.

مشنو از بدگو سخن  من سست پیمان نیستم

هستم اندر جستجویت  گر نمی دانی بدان.

اینکه دل جای دگر غیر از سر کویت نرفت

بسته ان را تار مویت  گر نمی دانی  بدان.

گر رقیب از غم بمیرد  یا حسد کورش کند

بوسه خواهم زد به رویت  گر نمی دانی  بدان.

هیچ می دانی که این لاهوتی آواره کیست؟

بنده ی روی نکویت  گر نمی دانی  بدان.

 

ابوالقاسم لاهوتی

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 14:4 توسط آزاده |


من فکر می کنم

هرگز نبوده قلب من

                     این گونه

                                     گرم و سرخ.

احساس می کنم

در بدترین دقایق این شام مرگ زای

چندین هزار چشمه خورشید

                                       در دل ام

می جوشد از یقین.

احساس می کنم

در هر کنارو گوشه ی این شوره زار یاءس

چندین هزار جنگل شاداب

ناگهان

می روید از زمین.

 

شاملو

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 21:34 توسط آزاده |


من در این شب بارانی

در این مکان که جای هیچ کس نیست

و در این ابدیت تنهایی

برای تو می نویسم...

                                دلتنگم.

و با آنچه از نیست زنده می شود

تو را

آنگونه که احساست می کنم

                                       می نویسم......

 

 

آزاده

برای علی  

+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 21:49 توسط آزاده |


اکنون که تازه گرمای دستانت را احساس می کنم

اکنون که تازه دریافته ام تو را

چگونه باید نبودنت را نقشی بر دیدگانم کنم؟

چگونه باور کنم که آسمان دیگر آبی نیست؟

و آیا آن ابرها اشکی خواهند ریخت؟

چشمان تو چطور؟؟

آیا همچون قلب بی تپش من

انتظاری خواهند کشید؟

چگونه باور کنم

چگونه انتظاری که در گوشه اتاقی می پوسد را باور کنم؟

آیا شانه های کم توانم یارای تحمل را دارند؟

کنون که دستهای نوازشگرت نیست

چگونه گریه کنم؟؟؟؟

هق هق تنهایی ام را برای که بازگو کنم؟

دیگر ثانیه ها را برای شنیدن کدامین صدا

با بی پروایی سپری کنم؟

دیگر نام که را به زبان آرم؟

.....با من سخن بگو

 

آزاده

برای دوستم لیلا

التماس دعا

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:54 توسط آزاده |


دیوارها تا به فلک رفتند

برگها به زیر زمین

و من هنوز به انتهای جاده می نگرم

جاده ای که تو را می اورد.

صدایم کن 

صدایم کن که هنوز امید دارم

امید به دیدار اینده ات

و برای یافتنت سکوت های خاکستری شهر را خواهم پیمود.

می ایم

می ایم تا دیگر

بهانه ای برای اشک ها نباشد........

 

آزاده

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 10:8 توسط آزاده |


نهفته در سکوتی سنگی

در نقطه ای در دور دست خاطره

می خواهم به یاد بیارمت

در این تنهایی سرگردان با من حرف بزن!

حقیقت را می دانم

اما

ایا تو را می بینم؟

ایا دوست داشتن ها را می شنوم؟

ان راز نا گفته...........

زمانی که نام خوذ را به خاطر نداشتم

چشم گشودم

و چه فاصله ای  چه فاصله ای.

زمانی که همه چیز از دست می رود.....

تنها تو را داشتم

و چنین آسان از دست دادم....

فردا برایم مفهوم گمشده ای دارد.

 

آزاده

(برای دوستم لیلا

التماس دعا)

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 19:13 توسط آزاده |


زمان به کندی می گذرد و دیوارهای پشت پنجره هر لحظه به من نزدیکتر می شوند

اینجا

در این اتاق بهت زده ی سرد سفید رنگ

صدای گریه های دخترکی را می شنوم

که در فراسوی پاکی یک ایمان

جان می دهد

 

ازاده

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 21:50 توسط آزاده |


من تنها

باران بی انتهای چشمانم را

برای تو می نویسم

تا شیرینی نگاهت

زهر دوری را

که جرعه جرعه ناخواسته

به کامم ریختی

جبران کند.

و برایت

از لحظه خاطره انگیز

از لحظه با شکوه وصال خواهم کفت

لحظه ای که من در دریای اشکم

اشک شوقم

تورا همچون مرواریدی صید می کنم

تا مبادا

از جلو دیدگانم دور شوی!

من تنها

برای تو خواهم گفت

و برای تو خواهم خواند

و تنها

نرگس چشمانم توست

که افکارم را از تلاطم می رهاند

از من دریغ مدار!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 17:38 توسط آزاده |


آنگاه که خدا جرعه ای از قدرتش را در جان انسان تبعید کرد و روح در جان آن خاک جاری شد

با او پیمان وفا بستیم و پای بر خاک نهادیم.

در افق های باز

بر پایه میزان و دیوارهای رسالتش بزرگ شدیم

آرمان و عقیده یافتیم

و کنون با عهد همه ی زنان و مردانی که خون آنان در رگهایمان جاریست

به تو می گویم ای دوست

کمکم کن تا آنان که از این خاک دل بر نمی کنند را رهنما شویم.

 

آزاده

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 14:27 توسط آزاده |


شاید  

شاید که ما نیز عروسکهای کوکی یک تقدیر بوده ایم

نمی دانم  

 

 

فروغ فرخ زاد

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 22:52 توسط آزاده |


تیرهای برق در سفرند

بی شتاب

بی سبقتی

بی انکه از هم دور شوند

بی انکه به هم نزدیک.

راه به سرعت راه را می خورد

و کسی با دستهای من فرمان را می گرداند.

کسی در قلبش وزقی له می شود

کسی در گلویش قلوه سنگی می ترکد

کسی در لباس من از تو دور می شود.

و من مانده ام

در ابتدای راه

در خانه ام

در تو

تویی که برای ابد مرده ای....

جهان یک اتفاق ساده نیست

زمین به سادگی نمی چرخد

راه پایان نخواهد گرفت

دیگر نمی دانم

زمان

راه تو یا من

کدام مانده و کدام می رود

تو دور می شوی و زمان

مرا چون کوره راهی بی پایان

زیر گرفته است.

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 11:9 توسط آزاده |


این روزها می گذرند

احساس می کنم که کسی در باد فریاد می زند

احساس می کنم که مرا

از عمق جاده های مه الود

یک اشنای دور صدا می زند...

آهنگ صدای او

مثل عبور نور

مثل عبور نوروز

و مثل امدن روز است...

روزی که این قطار قدیمی

در بستر موازی تکرار

لحظه ای بی بهانه توقف کند

تا چشم های خسته ی خواب الود

از پشت پنجره

تصویر ابرها را در اب

و طرح واژگونه جنگل را در اب بنگرند......

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 22:7 توسط آزاده |


اول زوزه باد

می کند مادر باز

قالی خود را دار

خواهرم با او یار

*

روز و شبها امدند

دی شد و بهمن گذشت

باز شبهایی دراز

همره سرما گذشت

*

کم کم امد خورشید

کم کم امد بوی عید

کم کم امد بالا

قالی زرد و سفید

*

باز اواز نسیم در ته پس کوچه ها

باز هم بر روی دار

خرج چندین ماه ما

*

می کنم باز نگاهی به لبخند پدر

پشت یک شیشه بی رنگ به روی دیوار

و نواری مشکی

گوشه عکس پدر

*

و زمین می گردد

خواهرم می خواند

زرد دوتا سه سفید

*

 

 

بچه ها یکی کمک کنه من بتونم بقیه این شعرو بگم

لطفا"

+ نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 12:12 توسط آزاده |


من از تو می مردم

اما تو زندگانی من بودی

تو با من می رفتی

تو در من می خواندی

وقتی که من خیابان ها را

بی هیچ مقصدی می پیمودم

تو با من می رفتی

تو در من می خواندی

*

تو از میان نارون ها گنجشک های عاشق را

به صبح پنجره دعوت می کردی

وقتی که شب مکرر می شد

وقتی که شب تمام نمی شد

تو از میان نارون ها گنجشک های عاشق را

به صبح پنجره دعوت می کردی

*

تو با چراغ هایت می امدی به کوچه ما

تو با چراغهایت می امدی

وقتی که بچه ها می رفتند

و خوشه های اقاقی می خوابیدند

و من در اینه تنها می ماندم

تو با چراغ هایت می امدی

*

تو دستهایت را می بخشیدی

تو چشمهایت را می بخشیدی

تو مهربانیت را می بخشیدی

وقتی که من گرسنه بودم

تو زندگانیت را می بخشیدی

تو مثل نور سخی بودی

*

تو لاله ها را می چیدی

و گیسوانم را می پوشاندی

وقتی که گیسوان من از عریانی می لرزیدند

تو لاله ها را می چیدی

........

فروغ فرخ زاد

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 19:51 توسط آزاده |


امروز از کنار من گذشت

چیزهایی را برد

و چیزی را وا گذاشت

 

انگار صدایت استانه ایست

گشاده بر مجال های پیش از این

یادت هست

شمشادهای نیمروز

و سلامی که با تاخیر به جانب خواب می رفت؟

ببین!

همیشه ساعت روی تاق شب است

 

زیر رواق سجاده کاشی

هنوز همان جا نشسته ای

پشت به خانه ای که ساعت دیدار را بر تو می گشود.

بگو از ته مانده های کدام سال

باقی روز را

می توانم گرد اورم؟

دور از دست های تو من پیر می شوم

و هیچ خیابانی

نشانی تقدیر نا بهنگام ان خانه را نمی داند

 

چه بود و چگونه شد که دوستت داشتم؟

تو را با انگشتان عقیق

که جمع می کنی تراشه های تردید را

 

از پس تراکم ماه و سال

هنوز می بینمت

زیر رواق سجاده کاشی

و صدایت

استانه ایست گشاده بر ساعت و روز

هجران ماه را تاب می اورم

هجران خانه ای که روز گمش کرد

هجران ساعات گم شده را تاب می اورم

هجران خودم را تاب می اورم

 

نامت را بر دستمال باد می نویسم

بر ریشه ی اب

و بر شاخه های تنومند سنگ

که شتابان جهان را می اکند.

 

شاعر:مینا میر صادقی

خواهش می کنم تقویم را بر گردان

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 19:34 توسط آزاده |